تبليغاتX
صبحگاه

صبحگاه

بیانیه نهضت آزادی درباره انتخابات رو اینجا بخونین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 0:17  توسط سهراب  | 

با تلنگری که آفتاب بهم زد رفتم و قلعه حیوانات رو خریدم و دوباره خوندم. بعد از ۱۰ سال البته! تو هواپیما که باید به اجبار از بین ایران و کیهان و جام جم یه روزنامه رو انتخاب می کردم، کیهان رو خوندم! این روزها همه اش تو فکر و حساب کتاب و تحقیق بودم! نظر همه کسانی رو که سرشون به تنشون بیارزه درباره انتخابات خوندم! به روند اصلاح طلبی نسل ما خیلی فکر کردم. نتیجه ای که گرفتم رو بیشتر مدیون کیهان، تلویزیون، دولت نهم، مجلس اصولگرا ، بسته شدن یاس نو بعد از یک روز انتشار و مخصوصا شخص رییس جمهور هستم! من به میر حسین موسوی رای میدم و از امروز به همه کسانی که بتونم میگم تو این انتخابات هم بی خیال ایده آلشون و دایی جان ناپلئون بشن و رای بدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 17:16  توسط سهراب  | 

روزنامه اعتماد- شنبه ۲۶ اردیبهشت:

نامه يي خطاب به فرمانده نيروي انتظامي

آقاي احمدي مقدم شما داوري کنيد
گروه سياسي؛صبا آذرپيک؛ونک 17/17 عصر پنجشنبه 24 ارديبهشت؛ وقتي با عجله از تاکسي پياده شدم تا براي عيادت يکي از دوستان به بيمارستان خاتم الانبيا بروم، فکر نمي کردم که تنها نداشتن کارت ملي و موبايل قطع شده بهانه يي شود تا «تذکر لساني» دوستان گشت ارشاد به «برخورد فيزيکي» و ... منجر شود. خانم محترم، چند لحظه صبر کنيد. بعداً فهميدم خانم «سميرا ن.» از نيروهاي ارشادي صدايم کرد. مانتوي شما چهار انگشت باز بالاي زانويتان است. گفتم؛ اما جلب توجه نمي کند. توضيح داد که طبق ضوابط مانتو نبايد بالاي زانو باشد. پذيرفتم و گفتم چند قدم ديگر (روبه روي پاساژ ونک) ماشين هاي کرج را سوار مي شوم و مي روم خانه. همکار شما گفت از کجا بداند ساکن مهرشهر هستم و بعد کارت شناسايي خواست تا به گفته خودش آدرسم را ببيند. توضيح دادم که در کارت شناسايي آدرس منزل نمي نويسند. گفت شايد دروغ بگوييد و نمي توانيم پشت سر شما مامور راه بيندازيم تا کرج. کارت شناسايي بدهيد تا استعلام کنيم که ساکن کجا هستيد. گفتم تا جايي که من مي دانم مرکز آمار هنوز اطلاعات کامل ما را ندارد چه برسد به آدرس محل سکونت و چند قدم فاصله نيست. ببينيد که سوار ماشين هاي کرج مي شوم. همکار دوم که باز هم بعداً فهميدم خانم فاطمه م. است به اين جمع اضافه شد که بايد مشخص شود سابقه دار هستم يا نه. به خاطر چهار انگشت باز مانتوي بالاي زانو؟ اسم و فاميلم را گفتم. خانم «م» گفت؛ از کجا معلوم راست بگويي؟ خانم «ن» گفت موبايلت را بده. گفتم موبايلم را وزير مخابرات قطع کرده... اما تا گفتم موبايلم قطع شده، خانم «ن» با لحني تند گفت مسخره مي کني و از پشت سر هل داد و به زمين افتادن و کشيده شدن روي آسفالت پياده رو تا درون ون گشت ارشاد... دست چپ من براي هدايت به راه راست در دستان همکاران شما بود و با تمام قوايشان کشيده مي شد. اميدوارم هيچ وقت چنين دردي را تجربه نکنيد. جناب سردار، درد بالاتر شايد وقتي بود که جلوي چشم ده ها مرد و به قول دوستان شما چشم نامحرم اين طور کشيده مي شدم و مانتوي بالاي زانو که هيچ، روسري هم از سرم افتاد. نمي خواستم وارد ون شوم. دست و پاهايم را گرفتند و داخل ون پرتابم کردند.... نمي دانم سرم به چند جا خورد؟، هنوز پايم را جمع نکرده بودم که در ون بسته شد و وقتي ديدند پاهايم مانع است، پايم را به زور به داخل ون هل دادند و در را بستند... شاهدي براي ضربه هايي که به کتفم وارد شد در داخل ون ندارم. ديگر ده ها چشم شاهد نبود که وقتي مي خواستم در ون را باز کنم و بيرون بيايم، چطور مشت همکاران شما به کمرم مي خورد؛ البته بازوهايم کبود شده، به کبودي همين خط هايي که مي نويسم؛ جاي چند ناخن هم هست هم بر روي گلويم، هم روي بغض گلويم. شايد تنها خدا شاهد بود؛ شاهد صحنه هاي ضرب و شتم و هم شاهد لحظه يي که شما در مجلس روبه روي من ايستاديد و گفتيد هيچ نيرويي برخورد فيزيکي نمي کند فقط ارشاد و تذکر، گفتم چنين صحنه هايي را مردم ديدند. گفتيد اگر شما برخورد فيزيکي ديديد، دست مامور من را قلم کنيد و من خوشحال شدم که سردار احمدي مقدم اينقدر مطمئن تضمين مي دهد هيچ کس نگران «شايعات» نباشد.

خلاصه مي کنم جناب سردار، پرسيدم من را کجا مي برند و به چه اتهامي؟ حکم جلب يک شهروند را دارند؟ همان خانم «ن» که ديگر مي دانستم از همه قوي تر هم هست، گفت لباسش حکم جلب است. شرمنده آقاي سردار اما من ترسيده بودم. و ترسم وقتي بيشتر شد که خانم «ن» مدام تهديدهاي عجيب و غريب مي کرد؛ از اينکه مرا کجا مي برد و با من چه مي کند. فکر اينکه حتي يکي از اين تهديدها راست باشد، آنقدر هراس انگيز بود که بي اختيار انگشتم روي دکمه ضبط رفت تا اگر چشمي شاهد نبود، شايد گوشي شنوا باشد... نمي نويسم چه تهديدهايي، که تصور امنيت در خاطر ديگران خراش نبيند و خداي ناکرده به قول شما «شايعه» نشود. اين صدا اگر تا امروز صبح پاک نشود، اميدوارم امروز و فردا بشنويد. شايد در هراس آن لحظه حداقل شريک شويد.

وزرا، هنوز هم نمي دانم ساعت چند است؟، فکر کنم حياط معروف به وزرا بود. ون جلوي پله هاي سنگي نگه داشت. پياده نشدم. دوستان ديگرتان هم آمدند. دوستان سروان يا نمي دانم سرگرد يا سرهنگ مي پرسيدند چرا پياده نمي شوي. گفتم با پاي خودم سوار نشدم که با پاي خودم پياده شوم. اگر جلوي چشم ده ها مرد رهگذر ميدان ونک مباح است که آن طور سوار ون شوم، جلوي چشم چند مامور شما هم حرام نيست که همان طور پياده شوم. دوست سرهنگ شما آمد و خواهش کرد آرام شوم و پياده تا رسيدگي کند. يک ربع گذشت. سرهنگ آمد. پرسيد چه کار کرده؟

- مانتو کوتاه.

-چقدر؟

-چهار انگشت باز بالاي زانو...

- آرايش؟

- نه نداشت...

- با پسري بود؟

- نه...

- توي پارتي گرفتيد؟

- نه... ميدان ونک.

-پر رويي کرد کارت شناسايي و موبايل نداد آورديم اينجا...

گفتم؛ «نيامدم به زور آوردند.» گفت؛ «يک مدرک بده که بدانم که هستي؟» گفتم؛ «به خدا ندارم. فقط کارت محل کارم است به دردتان نمي خورد...» نمي خواستم از موقعيتم سوء استفاده کنم؛ کارت خبرنگاري حوزه مجلس روزنامه «اعتماد»...

کارت را دادم و سرهنگ رفت. چند دقيقه بعد خانم «م» گفت بايد بروي زيرزمين... براي بازجويي... نه قاتل بودم و نه دزد.

- ... بازجويي نمي روم.

- ... به هر قيمتي؟

باز هم هلم دادند. اما اين بار انگار من قوي تر شده بودم. صندلي هاي سالن اجتماعات ضريح نجات از من و از دوستان شما کشيدن و هل دادن. کوتاه آمدند اما خانمي آمد با يک دوربين... مي خواست از من عکس بگيرد... برادر محترم جناب سردار، اينجا چه خبر است؟ دستم را جلوي صورتم گرفتم تا عکسي گرفته نشود... سرهنگ آمد و گفت بازجويي لازم نيست.

روبه رويم نشست و از من پرسيد چه چيزي را ضبط کردي؟

- «تهديد مامورهاي شما را.»

-«چرا؟»

- «چون ترسيده بودم. چون مي گفت مي خواهم تو را...»

ضبط را خواست... صدا پخش شد. چند مامور ديگر هم بودند. سرهنگ شما گفت نيروي من تازه کار بوده و اشتباه کرده. ... رفت. وقتي برگشت گفت به بالا گفتم شما را گرفتند. گفتند ضبط و کارت را بگيريم تا شنبه جناب سردار با حضور شما آن را بشنوند. مطمئن باشيد دروغ نمي گويم... اما اگر صدا را پاک کنند؟ گفت داخل گاوصندوقم مي گذارم... نيروي ما هم اشتباه کرده... براي چي پاک کنم... شنبه هشت صبح سردار رسيدگي مي کند... با خنده گفت مي گويند تو هم مامور من را سيلي زدي؟...

جناب سردار، گفتند حق نداري به کسي زنگ بزني. يک برگه پر کردم به اسم متهم خوانده و نوشتم شرح ماوقع و ماجراي ضبط و گرفتن آن را تا صبح شنبه. اميدوارم صدا بماند تا شما بشنويد... کبودي ها بماند براي من.

و سرانجام ساعت 9 شب ميدان ونک، آزاد شدم...

سردار احمدي مقدم، آنجا به من انگ زدند که مي خواهم دم انتخابات کار سياسي کرده و جو درست کنم؛ جو سياسي وقتي نه دوربيني دستم بود، نه همراهي. تنها سندم چند دقيقه کوتاه داخل ون هاي سبزرنگ... که آخرين بار مامور شما داخل گاوصندوقي در يکي از اتاق هاي وزرا گذاشت. نمي دانم شايد امروز آن صدا پاک شده باشد اما کبودي هاي تنم شايد چند روزي بماند. اما سوالم از شما به يقين اگر پاسخي نداشته باشد، روي دل خبرنگاري مي ماند که فرمانده نيروي انتظامي سرزمينش چشم در چشمش دوخت و گفت هر جا ديديد ماموري ضرب و شتم مي کند، دستش را قلم کنيد. امروز از آن جمله شما از «قلم کردن» تنها قلمي در دستم مانده که وقتي براي نوشتن همين چند خط روي کاغذ مي فرسايم مثل دستم، گردنم و شانه ام درد مي کند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 23:27  توسط سهراب  | 

گیجیم و بی انتخاب. موندیم معطل که چه کنیم با این مملکت گل و بلبل! دوست دارم همه تردیدهای نسل من بلند بلند تو یه رسانه گفته بشه و همه کاندیداها مجبور باشن به همش پاسخ بدن و من و امثال من بیچاره اگه به این جماعت رای نمیدادیم مبتلا به دوران دوم احمدی نژاد نمیشدیم. مثلا دو تا کاندیدای اصلاح طلب داریم و دو تا اصواگرا (چه القابی!) . تکلیف نسل مولد دوم خرداد با احمدی نژاد و رضایی که روشنه! اما همین حضور احمدی نژاد، دوره اول ریاست جمهوریش و بلایی که سر اقتصاد و فرهنگ و دانشگاه ها و مطبوعات و سینما و کتاب و جوان و جامعه و سیاست خارجی و ورزش و ... آورد آدم رو هل میده به سمت صندوقهای رای و اینکه به هر قیمتی اجازه تکرار این دوران فجیع رو نده، واقعا هم من و خیلی از هم نسلانم با همه انتقادها به دوران اصلاحات حاضر بودیم که گزینه ای مثل خاتمی دوباره رای بدیم تا شاید این بار اصلاحات جهت درستی داشته باشه. بعد از کناره گیری خاتمی هم من در مقابل خیلی از دوستانم گفتم باید یه موسوی فرصت داد، نباید زود قضاوت کرد، نباید توقعات حداکثری داشت، نباید به خاطر مخالفت و دهن کجی به اصلاح طلبان از جامعه قهر کرد و حتی همونطور که یه پستم نوشتم تقریبا به این نتیجه رسیدم که به موسوی رای بدم، اما:

هر چه گذشت هر چه ما خواستیم کاندیدای اصلاح طلبان رو بیشتر بشناسیم و بیشتر به حرفهاش گوش کردیم ناامیدتر شدیم. دیدیم طنز دوستان که میگفتن موسوی ۲۰ ساله که منجمد مونده درست از آب در اومده. دیدیم سوالات مهم و اساسی نسل ما جواب سر بالا داره! دیدیم قراره حکومت مستضعفان تشکیل بشه (مثل سال ۶۰). دیدیم قراره بازگشت به اصول اولیه انقلاب داشته باشیم ( عین حرف احمدی نژاد). دیدیم دعوا سر اینه که کی بیشتر شبیه شهید رجاییه! دیدیم که میر حسین موسوی ترجیح میده اصلاح طلب اصولگرا باشه، دیدیم که اکثر اصلاح طلبانی که کارنامه موفقتری دارن نتونستن خودشونو راضی کنن که از میرحسین حمایت کنن، دیدیم که هر چه میگذره فاصله موسوی با کف مطالبات ما بیشتر و بیشتر میشه،دیدیم موسوی ترجیح میده جوری حرف بزنه و رفتار کنه که از اصولگراها رای بگیره و طرفدارانش بشن عماد افروغ و آبادگران جوان و حتی رحیم صفوی!!! یه رفتارهایی دیدیم که برای من اصلا قابل توجیه نیست، اینکه شما هر روز از نبود رسانه غر بزنی و بعد تو ستاد انتخابات که همه رسانه ها حرفهای شما رو منعکس می کنند از مصاحبه با خبر نگارا فرار کنی، اینکه ته موضعگیریت درباره گروههای ملی مذهبی این باشه که به نظر من اونها کافر نیستند!. 

با این روند من به این نتیجه میرسم که این حق موسویه که از بین نسل ما و کسانی که نام بردم یکی رو انتخاب کنه و موسوی امثال روزنامه جمهوری اسلامی رو انتخاب کرده. این انتخاب اونه و اگه امثال من نمیتونیم خودمون رو راضی کنیم که بهش رای بدیم نمیشه کاریش کرد! تو یک ماه باقی مونده تا انتخابات آرزو می کنم دوباره کمی به فضای انتخابات خوشبین بشم و برای رای دادن با خودم کنار بیام! مثلا با حرفهای امروز رهبر و حمایت تلویحی اش از احمدی نژاد باید دید موضعگیری آقایون در این باره چیه. میدونم که مضحکه ولی امیدوارم موسوی رای بیاره، البته فعلا بی رای من!

و اما آشیخ مهدی کروبی، میدونم که اکثر کسانی که تو اصلاح طلبان قابل اتکاتر هستن رفتن به اردوگاه شیخ، از کرباسچی و عبدی و ابطحی بگیر تا مهاجرانی و کدیور! اخیرا هم که ادوار تحکیم وحدت و جمعی از ملی مذهبیها و سروش هم که به اردوگاه کروبی پیوستن. من به دلایل مختلف به کروبی رای نمیدم، اولین و مهمترین دلیل من اینه که اگه دلیل رای دادن هر کدوم این آقایون اصلاح طلبی باشه چه جوری کروبی رو تو اصلاح طلبان تقسیم بندی می کنن؟ کروبی خودش هم اصرار داره که اهل چانه زنی پشت پرده و کدخدا منشیه که به نظر من کاملا مقابل اصلاح طلبیه، اصلاح طلبی به معنای اصلاح ساختارهای غلطه و مهمترینش عدم شفافیته که تو شیخ همچین اراده ای دیده نمیشه. شاید بعضیها مثلا به نامه کروبی به شریعتمداری یا شعارهای انتخاباتیش برای حقوق شهروندی و زندانیان سیاسی و ... اشاره کنن ، اما به نظر من ملاک شناخت یه نفر شعارهای انتخاباتیش نیست. کروبی اونقدر تو مسند کار بوده که نیازی نیست برای شناختش به حرفهای امروزش رجوع کنیم. من که یادم نمیره همین کروبی ۲ سال خوراک تیتر برای همین کیهان می ساخت، نکته جالب اینه که تو همین نامه هم کروبی نشون داده که از نظر اون حقوق شهروندی اینه که توهین و تخریب و دروغ برای کروبی جرمه، اما برای سعیدی سیرجانی اشکالی نداره. و اما طرفداران کروبی:

درباره دوستان ادوار تحکیم که قبلا هم نوشتم، منو دقیقا یاد مدیران فدراسیون فوتبال میندازن! به قول فردوسی پور که به تاج می گفت شما که از دایی به مایلی و بعدش به قطبی میرسین نشون میدین که اصلا برنامه و دلیلی برای انتخاب ندارین و هر کی دم دستتون هست رو انتخاب می کنین! آقایون تحکیمی هم که از تحریم انتخابات تو دور قبل ( با حضور معینی که شعار جبهه دموکراسی میداد) به عبدالله نوری و بعدش به کروبی میرسن نشون میدن که تنها دلیلشون برای انتخابات دهن کجی به مشارکت و سازمان مجاهدینه!

از سروش هم خوندم که نوشته بود من دلیل دوستانی رو که رای نمیدن نفهمیدم، پس به کروبی رای میدم! من نمیدونم این دوستان چرا نمی فهمن که نسل ما که رای نمیدن اصلا نه قصد تحریم دارن و نه انقلاب. فقط کسی نیست که بهش رای بدن، همین! اتفاقا مشکا من دقیقا اینجاست که من هم دلیل دوستان هوادار کروبی رو اصلا نمی فهمم!  

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 15:56  توسط سهراب  | 

چهار سال پیش که ما داشتیم گلومونو پاره می کردیم که آقایون بیاین رای بدین، تو این مملکت مگه میشه تحریم کرد؟ اصلا مگه شما چه قدر میتونین موج ایجاد کنین؟ چه قدر رسانه دارین؟ چه قدر طرفدار دارین؟ گفتیم بیاین رای سلبی بدین اگه نمیخواین اکتسابی رای بدین. از کروبی و معین گذشتیم، بیاین حالا که دور دوم همه بزرگان و اندیشمندان میگن به هاشمی رای بدین و ...

اما دوستان دفتر تحکیم وحدت با نامهای مختلفی مثل تحولخواه و آرمانخواه و ... می فرمودند ما تحریم میکنیم. ما در انتخابات فرمایشی شرکت نمیکنیم. ما دیگه پیرو جبهه مشارکت نیستیم. ما عمرا به هاشمی رای نمیدیم و ...

۴ سال گذشت و همون که هم بزرگان گفتند شد و همون که همه میگفتن به خاطر رییس جمهور نشدنش به هاشمی رای بدین، شد رییس جمهور ایران و کرد آنچه همه میدونیم. آقایون اینبار تصمیم گرفتن یه کار آرمانگرایانه خوشگل و تو دل برو بکنن و از عبدالله نوری زندان رفته رد صلاحیت شده خدایی حمایت کردن، این کار البته با شعارهای ایده آلیستی آقایون میخونه ، هر چند به نظر من با وضعیت امروز ایران که رسانه ای وجود نداره بیهوده است. نوری ،که اگه واقعا کاندیدا بود من هم بهش رای میدادم، گفت که نمیاد. القصه:

 دیروز تو روزنامه اعتماد مصاحبه ای خوندم با عبدالله مومنی دبیر طیف علامه دفتر تحکیم. از نظرات مومنی کاملا مشخص بود که نظر آقایون روی کروبیه و به زودی نظرشون رو اعلام میکنن. حالا انتظار دارن با این منش بنده و جنابعالی به نظرات آقایون استناد کنیم و بهشون به عنوان کارشناس نگاه کنیم!

من به این که الان باید از کی حمایت کرد هم کاری ندارم، بحث اینه که این کروبی که ۴ سال پیش هم کاندیدا بود، تویی که خودتو صاحب نظر میدونی باید ۴ سال به این مملکت هزینه تحمیل کنی و بعد بیای کار نکرده خودتو انجام بدی؟ و مهمتر از همه اینها:

شهامت داشته باش بیا بگو ما ۴ سال پیش اشتباه کردیم. اشتباه کردیم. اشتباه کردیم. به خدا ارزشتون بیشتر میشه.  

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 23:20  توسط سهراب  | 

بازهم ما یه مهمونی بودیم و برای احترام به میزبان چشممون به جمال یکی دیگه از شاهکارهای صدا و سیمای عزیز روشن شد. ما که خوشحال از پایان یوزارسیف با خیال راحت جمعه رو برای مهمونی انتخاب کرده بودیم ناگهان دیدیم شبکه ۳ این بار گیر داده به رشته تخصصی ما (داروسازی) و موضوع فیلم یکی از اکتشافات دنیای پزشکیه که تو کشور ما اتفاق میافته و لابد همه دنیا هم میخوان بدزدنش! داستان اینه که یه خانم دکتر ایرانی میخواد فاکتور ۸ انعقادی رو برای بیماران هموفیلی بسازه و تو این وسط لابد مشکلات عدیده داره و ...

چیزی که ما تو این قسمت دیدیم این بود:

پروژه (!) خانم دکتر تو جلسه کارشناسی ناقص تشخیص داده شد و گفته شد به نتیجه نمیرسه، میدونین چرا؟ چون بابای خانم دکتر ۲۰ صفحه از وسط طرح رو کش رفته بود و هیچکی هم اینوو نفهمید، حتی خانم دکتر تا اینکه خود بابا جان داستانو لو داد! دقت نکردین چی شد؟ برای معرفی یه مطالعه پزشکی به یه گروه پزشکی سرکار خانم از رو میزش یه پوشه رو ور میداره و میده به کارخونه داروسازی ، اونها میگن این تحقیقات به نتیجه مطلوب نمیرسه ، دلیل اینه که بابا چند صفحه رو ورداشته!!!

اصلا به باقی داستان کاری ندارم. فقط همین بس که دانشجوی ترم اول پزشکی امروز برای پرزنت کردن یه پروژه که براش ۱ نمره هم داشته باشه میتونه مثلا از پاورپوینت استفاده کنه ، اما طرح ملی خانم دکتر از تو پوشه اش گم میشه! 

کلا پیشنهاد من به همه کارگردانان ایرانی اینه که برای ساختن فیلم درباره پزشکی به سابقه سرماخوردگیشون اکتفا نکنن و برن درمانگاه سر کوچه شون از تزریقاتچی بپرسن فرق دارو با گوریل انگوری چیه؟ به جان شما براشون مفیده. 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 0:37  توسط سهراب  | 

راستش  من تقریبا تصمیم گرفتم تو انتخابات شرکت کنم و به میر حسین موسوی رای بدم و برای کمک به فضای انتخابات میخواستم کمتر ورزشی بنویسم بیشتر برم به سمت مسائل انتخاباتی، اما امروز مطلبی از جلال چراغپور تو روزنامه اعتماد خوندم که دلم نیومد اینجا نذارمش. چون خودم هم مهمترین نتیجه ای که از باختهای پی در پی فوتبال ایران گرفتم بی سوادی و پر ادعا بودن مربیان ایرانی بود و دیدم چراغپور چه قدر کامل این موضوع رو شکافته. و اما خود مطلب:

از درآمد کلان فوتبال، کمي هم خرج سازماندهي خودتان کنيد


جلال چراغپور



اتفاقي که براي استقلال، سپاهان و صباباتري افتاد به هيچ عنوان ساده نبود ولي اين ناکامي واقعيت ها را نشان داد و اصلاً عجيب نبود. به هرحال زمان آن رسيد که خيلي چيزها برملا شود و حتي نمي توان از باخت

5 -يک پرسپوليس مقابل نماينده قطر هم به سادگي گذشت. بايد قبول کرد که ليگ هاي منطقه از لحاظ تشکيلات و ساختار فوتبال، برنامه ريزي، نحوه نگاه به فوتبال و در اختيار گرفتن بازيکنان و مربيان خارجي از ما پيش افتاده اند و اين درحالي است که وقتي بازيکنان ما مي خواستند از ليگ ايران به ليگ هاي عربي بروند خيلي از آنها انتقاد مي شد. وقتي به مجموعه يي خارج از فوتبال ايران وارد مي شويم، در مقابل مربيان حريف با دانش، افکار، تجربه و تفکراتي جديد روبه رو خواهيم شد و همين موضوع غافلگيرمان مي کند. محيط فوتبال ايران اجازه ورود دانش بين مربيان را نمي دهد و سال ها است تيم ها از توليدات داخلي خود به شکل چرخشي استفاده مي کنند و اين يکي از دلايل مهمي است که دانش مربيان ايراني به شدت کاهش پيدا کرده و هنگامي که آنها مقابل يک تيم خارجي قرار مي گيرند، غافلگير مي شوند. مربيان ايراني در مسابقات داخلي خيلي راحت به کنار خط مي آيند، دستور مي دهند و داد مي زنند ولي در خارج از ايران دچار سلب هويت مي شوند و اين به خاطر دانش و سواد آنها است. به عنوان مثال در بازي با عربستان ديديم که بعد از گل دوم حريف، کادر فني ما کار خاصي انجام نمي داد و فقط در خودشان فرو رفته و بازي را نگاه مي کردند. به نظر من مربيان ايراني نمي توانند در روياي يک موفقيت يا قهرماني به سر برند. چون فوتبال در حال

پيشرفت است.

مربيان ايراني به اين دليل موفق نمي شوند که تجربه برون مرزي ندارند، در روي نيمکت از دستياراني استفاده نمي کنند که با علم روز فوتبال آشنا باشند و خودشان هم از دانش روز بي بهره هستند. مربيان ايراني در تقابل با هم عوامل متغير را به خدمت مي گيرند ولي هنگامي که برنده مي شوند برد را به حساب دانش فني خود مي گذارند. اين درحالي است که اگر آنها را تکان بدهيد برگه هاي زيادي از عوامل متغير و غيرفوتبالي از آنها جدا مي شود و فقط چند برگه از لحاظ فني در بدنه آنها باقي مي ماند. البته آنها وقتي به خارج مي روند ديگر نمي توانند از عوامل متغير استفاده کنند و خيلي راحت تماشا مي کنند تا تيم شان راحت ببازد. به مربياني مثل فيروز کريمي، امير قلعه نويي و فرهاد کاظمي پيشنهاد مي کنم از اين درآمدهاي کلان فوتبال کمي هم خرج سازماندهي خودشان کنند. اول زبان ياد بگيرند که آموختن هر زبان ورود به دنيايي جديد است و بعد در کلاس ها و سمينارهاي مربيگري که نکات روز فوتبال دنيا را آموزش مي دهند، شرکت کنند. حتي اکثر مربيان بزرگ دنيا هم در اين کلاس ها شرکت مي کنند ولي نمي دانم مربيان ايراني درون خودشان چه فکري مي کنند. با اين درآمدها، اگر مربيان ما در تمرينات تيم هاي معتبر باشگاهي و ملي اروپا و امريکاي جنوبي شرکت کنند هيچ اتفاقي نمي افتد. به نظر من آنها بايد تفکر و نگرش نو داشته باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 12:15  توسط سهراب  | 

بچه که بودم خیلی نظرات او رو نمی فهمیدم! او همیشه تاکید می کنه که همون روز ۲۲ بهمن ۵۷ فهمیده که کار امریکا بوده و قدرتهای خارجی تصمیم گرفتن که شاه نباشه و مردم فکر کردن که دارن انقلاب میکنن و این رژیم رو هم یکی آورده و ... .

روز پایان جنگ ایران و عراق من که حدودا ۱۰ ساله بودم از او شنیدم که ببین چی گفتن بهشون که مجبور شدن تمومش کنن. از اولش هم معلوم بود.

من کم کم بزرگتر شدم و خرداد ۷۶ تصمیم داشتم رای بدم، قبل از انتخابات او با لبخند بهم میگفت: پسر جون، همه چی از قبل معلومه، ناطق حتی کابینه اش رو هم چیده، توی جوون الکی گلوتو پاره نکن.

بعد از انتخابات ۲ خرداد او تو هر جمعی میگفت: جمهوری اسلامی این یکی رو علم کرده که ... .

تو انتخابات سال ۸۴ او میگفت: همه مون داریم بازی میخوریم. مملکت رو هاشمی می چرخونه، دوباره اومده دیگه.

بعد از انتخاب احمدی نژاد با پوزخندی به رای دهندگان میگفت: دیدین ساده این! خودشون از تو صندوق رایشو در آوردن. حالا شما برو گلوتو پاره کن!

پرسپولیس و استقلال زیاد مساوی میکنن و بعد از هر تساوی او میگه: اینا باید مساوی کنن، از ترس حکومت.

هر وقت تیم ملی میبازه او اعتقاد داره فوتبال داره خطرناک میشه و نباید خیلی قوی بشه.

هر وقت تیم ملی میبره او میگه همه اش برای سرگرم کردن من و توه، فوتبال راهی واسه اینکه ما فکر نکنیم.

او قبل از عید می گفت نه خاتمی میاد و نه موسوی، دوباره خود احمدی نژاد رو میذارن. او حتی جمله " یا من یا موسوی" رو هم شو میدونست. می گفت به خاتمی گفته شده نباید بیاد.

بعد از اومدن خاتمی او می گفت فقط برای گرم کردن بازار اومده، پشت دست بهش گفتن بیا.

با کنار رفتن خاتمی او گفت: دیدید گذاشتنش کنار؟

این روزها او اعتقاد داشت احمدی نژاد رو دوباره میذارن رو صندلی ریاست جمهوری، امروز عصر که محسن رضایی گفت با احمدی نژاد ما به قهقرا میریم، او لبخندی زد و فاتحانه گفت: احتمالا دیگه تصمیم گرفتن احمدی نژراد رو هم کله پا کنن...

نشناختین؟ ای بابا، همه او رو میشناسین، یه نگاهی بندازین به آشنایان.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 0:51  توسط سهراب  | 

" تهران، من آمدم. سی سال دیرتر، سی سال پیرتر.

تهران، شهر عشق و عاشقی، موطن، مادر، کی بزک کرد تو رو به این هیبت شنیع. من پیر آمدم، نه به خود خواهی، به خونخواهی."

" آزردمت انگشت؟ دوست داری آتش از اسلحه بچکانی یا مرکب از قلم نی؟ خون می طلبی یا جوهر؟ انگشت کی در این میان باشی گرانقدر تری: خوشنویس یا تفنگچی؟"

" جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه چرتی! فرق میان قاتل و شاهد اینست که قاتل، شاهد جنایت هم هست، اما شاهد قاتل نیست. البته خواجه شیراز میگه شاهده که کمر به قتل آدمی بسته، این قول حافظ ماست، البته عرفای شما تعبیر دیگه ای از شاهد دارن، پس فرق بسیاره بین شاهد و شاهد!"

یه هفته اخیر رو غرق بودم تو هزار دستان مرحوم حاتمی. از این جملات بی نظیر ( که تو تاریخ سینمای ما غنیمته) تو این شاهکار فراوونه. جمله به جمله و لحظه به لحظه فیلم آدم رو مثل یه موسیقی زیبا سوار امواج منظم و زیبای خودش میکنه، هر چی فکر کردم درباره این مجموعه چی بنویسم دیدم هر تعریفی از زبان من فقط این جملات رو خراب می کنه! فقط میگم اگه میخواین یه هفته ای برین تو خلسه این سریال رو بخرین و ببینین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 13:8  توسط سهراب  | 

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد     که ...

چه نام زیبایی گذاشت فردوسی بر راه حلهای ایرانیان: نوشدارو. همه میدانیم که نوشدارو مرهمی است بر هر درد بی درمان، اما از بد حادثه همواره برای ایرانیان پس از مرگ سهراب از راه میرسد. حال یا به دلیل بد طینتی و نادانی کیکاووس پادشاه و یا به دلیل بی کفایتی دیگران. کم ندیده ایم در سیاست و اقتصاد و فرهنگمان درمانهایی که پس از مرگ سهراب آمدند و البته همگان میدانستند درمان چیست و پیش از مرگ سهراب هم آماده بود، اما همیشه در ایران کیکاووس داریم و اغلب هم این کیکاووسان پادشاهند!

امروز هم در ورزش بار دیگر نوشدارو رسید، نوشدارویی که ۲ سال پیش بر بالین بیمار آمد و همه تنها در انتظار نسخه پزشک بودند که ناگاه حکیممان کاووس از آب درآمد و دستور از بالا رسید و ...

امروز با ۲ سال تاخیر افشین قطبی سرمربی تیم ملی ایران شد. مربی که فاصله انتخاب تا انتصابش ۲ سال طول کشید و در این دو سال تیم ملی ایران در جدول مسابقات تنها از امارات پیشی گرفت! در این دو سال نیمکت تیم ملی ما اخلاق را به همه دنیا آموخت، از کتک زدن خبر نگاران اماراتی تا جر و جدل با ایرانیان  و از فحشنامه نگاشتن تا لابی با خدا! حال قطبی مانده و تیمی که آماده حذف شدن است و اگر ببرد که هنر تعویض مربی آقایان است و اگر ببازد هم که کاووس عزیز همان نوشدارویی را که گفتند آورده! 

اما چه کنیم که ماییم و حماسه، پس از دوران بی مهری تماشاگران با تیم علی دایی تنها میتوانیم با تشویق تیم قطبی لا اقل به خلق حماسه ای دیگر از امپراطور سرخ امیدوار باشیم و آرزو کنیم که نخوانیم:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا        بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 1:43  توسط سهراب  |