می خواستم درباره خسرو شکیبایی بنویسم. من چند سالی از نسل هامون کوچکترم. من نسل روزی روزگاری و خانه سبزم. با خواندن مطلب ترانه علیدوستی دیدم هر چه بخواهم بنویسم از این زیباتر نمی شود، بخوانید:
ترانه عليدوستي
توي دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلويزيون آن روزها، يک جور خاصي کج مي ايستاد... انگار که بخواهد راهش را بگيرد و برود. اما قبلش حرفي را يادش مي آمد و پا شل مي کرد، يک دستش را مي آورد بالا، انگشت اشاره اش را مي گرفت رو به «عاطفه»، ابروهايش را مي داد بالا، طوري که مي رفتند زير چتري هاي لخت و پر کلاغي موهاي پرپشتش، سرش را تکان مي داد و با توپ پر مي گفت؛« هر کاري مي خواي بکن، ولي...» چند بار نرم و تندتند پلک مي زد، صدايش را مي آورد پايين و از ته گلو مي گفت؛ «قهر نکن،»... بعد لبش يک کمي مي لرزيد، انگار بخواهد چيز ديگري هم بگويد... نمي گفت. سرش را با حرکت ريزي تکان مي داد و نور روي موهايش برق مي زد. سکوت مي کرد. دستش را مي انداخت. اين پا و آن پا مي کرد. شانه هاي پهنش را مي داد عقب، نگاهش را از عاطفه مي گرفت، مي چرخيد و مي رفت.
ما هم مي مرديم... مي مرديم.
خسرو شکيبايي عزيز، از تو ممنونم به خاطر آن شانه هاي پهن، آن سر تکان دادن ها...
و عمري که براي ما صرف کردي.
از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصي که مي گفتي؛ سبز
خداحافظ
